سویدا |
|
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط سیلوا
|
ساعت نزدیک سه و نیم بعد از نیمه شب است.قصد دارم به پارکینگ بروم راه رو ها بسیار تاریک است تلاشی برای روشن تر کردن فضا نمی کنم در خانه را محتاطانه روی هم می گذارم.هیچ صدایی در ساختمان نمی آید.گویا همه خوابیده اند.دست چپم را روی میله های کنارراه پله می گذارم و پاورچین پاورچین از پله ها پایین می آیم متوجه ی صدایی شبیه پچ پچ می شوم . گفتگوی زن ومردی که گویا در طبقه ی پایین جلوی واحدی که چراغش روشن است ایستاده اند را می شنوم چراکه صدا از راه پله میاید و نزدیک است .به موجب احتیاط توقف میکنم و به سایه شان که روی دیوار روبه رویم افتاده نگاه میکنم.کله ی تاس جناب مهندس همکف را در نگاه اول می شناسم و با صدای جیغ جیغوی خانم طبقه ی سوم هم آشنا هستم ــ با اینکه شوهر بد اخلاقش یک ماه یک ماه ماموریت می رود با هم نمی سازند ــ ...سایه زن دستش را در جیب سایه ی مهندس گذاشته .مهندس همکف سرش را به او نزدیک می کند و زیر گوشش زمزمه ای عاشقانه میکند ــ میشنوم چه میگوید ــ زن می خندد...آه....درآن لحظه جناب مهندس حتما فراموش کرده که دو قلو هایش حالا کلاس سوم دبستان هستند سرش را نزدیک تر می برد لب خانم طبقه سه را می بوسد و دستش را دور کمر زن استوار میکند.دستش به سمت پایین تنه میلغزد...من یک پله بالا بر میگردم...احساس میکنم زانوها یم سست شده اند گیج شده ام .....زن متوجه ی حضور کسی می شود مرد را به داخل واحد خود می برد و فورا در را ازداخل قفل می کند دستم هنوز به میله ی کنار راه پله است.درتاریکی ایستاده ام .نور در راهرو کم سو تر می شود و من به واحد خودم برمی گردم. |
|