سویدا |
|
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 توسط سیلوا
|
_:"ببخشيد خانوم ميشه اين دسكشا رو دستتون كنيد (مكث كرد)ميخوام ببينم اندازه اش چطوره؟" من تازه متوجه ورود دو مرد جوان شده بودم ،حرف هايي را كه زده بودند و من بدون توجه به مفهوم شان هنوز در ذهن داشتم را مرور كردم، به اين نتيجه رسيدم كه قصد خريد يك جفت دستكش زنانه را دارند،اولين كاري كه كردم اين بود كه به چهره ي او نگاه كردم تا مطمئن شوم واقعا خريدار است. تنها چيزي كه در ذهنم مانده آن است كه با حيرت به من خيره شده بود شايد منتظر واكنش من بود .عينك داشت و مو هاي بلندي كه تا زير گوشش بود و صورتي نسبتا گرد. ان كه همراه مرد خريدار بود حالا با پيشنهاد دوستش گويا توجهش به من جلب شده بود و با زاويه ديد نا مناسبي كه داشت سعي ميكرد (از پشت سر او) مرا ور انداز كند. از ميان دستكش هاي رنگا رنگي كه روي ميز بود يكي را به طرفم گرفت.دستكش را گرفتم .سفيد بود. آرام گفتم :"خواهش ميكنم" چپ و راستش كردم .دستكش دست راست را پوشيدم...كف دستم را باز كردم تا خريدار ببيند. گفت:"خوبه ،ممنون" فورا در اوردم و پس دادم .نامفهوم گفتم:"خواهش مي كنم" وبرگشتم تا رو يشان را نبينم .همراه خريدار گفت:اون كه دستاش بزرگتر ه. ___________________________________ سه بچه را مي ديدم كه از رو به رو، از پياده رو انطرف خيابان مي ايند و با بازيگوشي راه مي روند ،يكي جلو مي دويد ،مي ايستاد تا بقيه به او برسند عقب عقب مي رفت و..... دختر از دو پسر بچه همراهش بلند قد تر بود و دامني تا زير زانو پوشيده بود و شلواري گشاد هم. و يكي از پسر ها يك بقچه روي شانه اش داشت . به من كه رسيدند دختر بچه فرياد زد: "سلام" غافلگير شدم كمي مكث كردم ،با لحن كش داري گفتم :"سلام" خودم خوب بر اين قضيه واقف هستم كه كش دار صحبت كردن سياست هميشگي من مقابل بچه ها ست. بگذريم. به خانه كه رسيدم يك ساعت بعد كه از پنجره بيرون را نگاه كردم تا ببينم شب شده يا نه،ديدم هنوز در خيابان مي پلكند و بازيگوشي ميكنند . دقت كردم ، آن پسري كه بقچه دستش بود آرام تر بود و شايد غمگين بود.به سرم زد بيارمشان بالا .كمي فكر كردم ،منصرف شدم. |
|