سویدا |
|
|
نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اسفند 1387 توسط سیلوا
|
ترک میکنم گاهی هر آنچه را با خود اندیشیده ام، شاید عاشقانه ای در وجودم در حال سرودن نسیمی باشد، کنار ساحل ایستاده ام چشم میبندم و به صدای موج ها که روی هم می افتند گوش میدهم و در حالی که به ضعف بزرگ متنم واقفم، بلند بلند هذیان میگویم دریا می گوید: "تقدیر من چنین است،آه و تو چنان بر لبخندت می فشاریم، که مسیر حرکتم را ویران می کنی! سرت را که بلند کردی نگاهت را که بالا آوردی انگار کردم که زندگی را چرخاندی... مسیر نگاهت که به بیراهه رفت مرا به یاد حفره های خالی وجودم انداخت چندان که سراسر سوختم..." و موج های دریا روی هم میخیزند... من می گویم:" از کودکی دوست می داشتم دریا را هی فلانی!با لبخندت مرا ویران مساز..."
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به این می اندیشم که چگونه می توانم با مشغول کردن خود به زندگی بر پاره ای از مفاهیم نیندیشم چرا که همیشه اندیشیدن رهایی بخش نیست گاهی گریختن شاید به طول عمر آدمی بیافزاید و طول عمر آدمی می تواند بسیاری از گره ها را بگشاید.
|
|