سویدا |
|
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم بهمن 1387 توسط سیلوا
|
__: به انتظار چه نشسته ای ای گدا ی پیر! مچاله از سرما دست بر کلاه بافتنی میکشی قوز میکنی و خود را بر بساط در هم میکشی با چشمان پف دارت منتظر نشسته ای! نیم خیز می شویُ گویا قصد حمله کردن داری و بعد دستان لاغر درازت را روی پاهایت میگذاری. آه می دانم در کمین تن من روسپی نشسته ای ... .
|
|