
زن: اَه....گفتم که برو،اصلا نمی خواستم با هم ببیننمون،...( با دلخوری) کاشکی می رفتی.
مرد (قیافه بی تفاوتی به خود گرفته و درحالی که به جلو نگاه می کند ، تمام حواسش به زن است ) : اصلا برام مهم نیست!
زن (عصبانی و لجبازانه): ولی برا من مهمه!
مرد با پا های بلندش به سادگی تپه ها را زیر پا می گذارد .جنگل پر است از درختان بلندی که تنه هاشان از زمین تا بیشتر از قد دو مرد ، کچل اند. در گوشه ای مرد بساط داری با پیرهنی چرک مرده که زمانی سقید بوده ،چمباتمه روی سکویی نشسته بود و با نگاه نافذش گویا بر حسب عادت آن دو را می پا ید و زن سعی می کند تو جه مرد را به لبخندش جلب کند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: ساده ترین نوع برداشت آن است که بخواهیم از روی کلمات به معنی حقیقت موجود( هر چه باشد) برسیم .