
لطفا سرسری نخوانید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ما
در اقیانوسی از توهمات خود غرقیم
و تنها با کلمات
مسیر مان را از هم دور می کنیم
و هر کدام روی ریل ها یمان حرکت می کنیم، به نشان جبر مطلق!
و با نگاهی مغرور در آینه به خود فخر می فروشیم ،
از سر دانایی زیاد مدام پوزخند می زنیم
و با دستی بر شکممان عالمانه به هستی می اندیشیم!
گردن های بلند مان هر روز بلند تر می شوند
و ما به خود اجازه خواهیم داد
با تمام وقاحتمان به هر جایی سرک بکشیم.
پس فاخرانه به خود می بالیم!
و چقدر جالب می شود آنگاه که
در جزئی ترین محاسبات روزمره خود می مانیم
همچون خر چاقی در گل!
با سم هایی اسپرت از عرفان ، ازفلسفه ، از مذهب ...
و آنگاه است که پشت دست بر پیشانی میگذاریم ، تکیه بر پهنای چوبدستمان،
چنان چون پیامبران بنی اسرائیل، لب به شکوه می گشاییم که :
"خدایا، چرا مرا فرو گذارده ای"
آری....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مدتی است چنان خواب های عجیبی میبینم که به شدت ناتوانم می کنند....