شتری مرا بوسید .
.
.
.
شتری که بار پیامبران را کشیده بودُ
با طمطراق خاصی راه می رفت.
مرا بوسید و در گوشم گفت:
سکوت همان قدر که می تواند وهم بر انگیز باشد
زندگی بخش نیز هست.
.
.
.
.
صحرا ساکت است
تنها صدای جابه جایی شن ها روی هم
و رنگی شبیه نارنجی
همه جا هست.