سویدا |
|
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط سیلوا
|
(این پست را استثنائا با صدای بلند بخوانید... .پیشاپیش از همکاری شما کمال تشکر را دارم ) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (خارجی ـ غروب) اولی : نمی دونم چی....ولی یه چیزی یه جایی کمه نه که کم باشه یه چیزی انگار نیست نه که نا شکری کنم یعنی اگه بود بهتر بود.... همینه که آزارم میده مثل اینکه بعد از مدتی که به یه چیزی عادت کنی... مثلا یه صندلی که سالها یه گوشه بوده یا یه تابلو نقاشی که مدت ها به دیوار بوده و وقتی برش داری انگار یه چیزی کمه اونطوری شدم ...انگارم داخلم خالیه ... اونطوری شدم ...! اونطوری....! میدونی که ...آدم یه طورای عجیبی میشه ....دیگه هیچی عادی نیست ...یه طور عجیبیه ( دومی مثل حر فی که مدتی تو دلش بوده یهو در می اد که ) دومی : لامسب از رو نمی رفت....حالم ازش بهم می خوره . دیگه مثل اون وقتا نیست بیخیال لم داده رو صندلی شکمشو داده جلو دودا رو میده هوا...انتر کثافت.. .همش دسش تو دماغشه... خیکی لم داده پاشو انداخته رو پاش دودا رو می ده هوا... کثافت از سر و روش بالا می ره به خیالش می دونه همه چی رو می دونه ...کور خونده ... خیال کرده انتر .... یه بند حرف میزنه لامسب انگار که رادیو روشن کرده باشی ... من نگاهش نکردم که خودش بفهمه که داره زیادی ور میزنه ولی یه بند بهم می بافه... حالیش نمیشه .... میبینی کارمون به کجا ها رسیده ...دیده کم مونده ازمون بخوان مخرجشونم ما بشوریم .... ( دستشو تو هوا تکون می ده) اون کاغذارو ریخته بود رو میز انگار واسه من مهمه... از همین سبزا بود....نه ...نارنجییا...به خیالش واسه من مهمه...منو تهدید میکنه انچوچک... اولی (گوش نمیکرد): می دونی که چی می گم ...مثل اون وقتا شدم یادت هست که ....درد هم دارم .تو یه چیزایی حالیته بیا ببین... بیا.....(هیچ کدوم حرکت نمیکنن)...هی (آروم) ..... (وبعد بلند ) هوی حیوون با تو ام ....(سکوتو بعد آروم میگه)مدت زیادی نیست اینطوری میشم ... دلم مثل این تپهه شده به نظرم باد کرده امروز بلند تر بنظر میاد نه(سکوت)... نه؟( بالبخنده احمقانه) دومی: ها ؟ اولی: تپه رو می گم بلند تر نشده؟ ( دومی اول به زمین نگاه می کند بعد به اولی نگاه سردی میکند فوری دوباره جلو را نگاه میکند اولی سعی می کند نزدیکتر بنشیند طوری که به دومی بخورد همینطور نزدیکتر می شود.... ) دومی : دستتو بکش آشغال! اولی :(جا می خورد) برو به درک گراز وحشی چی خیال کردی فکر من می خوام. برو برو ( با دهنش آب می پاشه)من پ من من پس چی می خوام پس که چی برو برو ...خیال کردی....نه جناب خیال ورت نداره.... (سکوت اولی خودشوجمع و جور می کنه... دومی عین خیالش نیست) دومی:( با صورت اخمو) آشغال بو گندو با اون شکم ور قلمبیدش بوی شاش سگ میده بعد به من میگه( در ناباوری سرش رو تکون می ده ...انگار حسرت می خوره ...ناراحته) به من...(به اولی نگاه میکنه)... به من ...!(کم مونده به گریه بیفته ) اولی:میخوای برات داستان اون حلقه ی درویش که فقط یه شعربلد بود و اون شاهه رو بگم که از این درویشه لجش میگیرفته....(سکوت) من دارم بالا میارم .... اون دیگه سر جاش نیست من اینوو خوب حس میکنه ...تقدیر ما اینطوره ...ما راضی ایم به رضای خدا من که عادت کردم از بچگی برای یه لقمه نون از خروس خون سگ دو زدم...خدا به بندش بی خودی کمک نمی کنه ازش کار می کشه نه اینکه نیاز داشته باشه که کار بکشه ... می خواد تربیتش کنه... امتحانش کنه ...این یه آزمون الاهیه ...همیشه اینطوریه ....بندگان صالح رو آزمون می کنه حتی اگه دیدی یه رو شکمت سفت شده نمی تونی دسشویی کنه ...ناراحت نشو تقدیرت این بود این یه آزمایشه.... تحمل کن.... من عادت دارم برای یه لقمه نون ...ساده به دست نمی آد. نه...تصور نکن اینا ساده به دست میاد.... اینا تجربه ی یه عمر زندگی منه...(سکوت به دومی نگاه می کنه) ما اینجا مهمونینیم نیومدیم بمونیم...(سکوت.....سرش رو رو به زمین با تاسف تکون میده) شیطون تو جلده همه رفته خدا خودش شاهده من تمامه تلاشمو کردم... دومی:... انتر کثافت میمون شپشو....( بلند می شه بره هنوز زیر لب داره غرغر میکنه ...دیگه شب شده) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این پست به هیچ وجه شخصی نیست نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 توسط سیلوا
|
. . . . . .
i am not here
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 توسط سیلوا
|
می خواهم بنویسم، بکشم... اما جرات ندارم
گویااعتماد به نفسم از من دزدیده شده . . . مثل لباس شسته ای روی بند تکان تکان می خورم. . . .هر روز که میگذرد سست تر می شوم. . .بر سرم میکوبد ...ساکن شده ای ! مرگ می اید! . . . در سفر هوای تو بی خبرم به جان تو ! --------------------------- جیغ هایم را کجا بزنم ؟کی نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم اسفند 1386 توسط سیلوا
|
یک واقعیت : کاش می شد تصاویر را حرف زد راه رفت ... حالا که نمی شود... دارم بالا می آرم.... دری میبینم نیمه باز فضا کاملا آکنده از نوری آبی ست و گاهی هم سفید می شود و دوباره آبی می شود... دری نیمه باز که در آن سویش پرده ای توری را باد به داخل می رقصاند بالا می برد و یکهو رها می کند و نور می آ ید داخل نور سفید از بیرون در داخل اتاق کم کم دارد تیره می شود سور مه ای ....آبی نفتی... نور سفید روی زمین افتاده و ذراتی در هوا مانده اند بین زمین و هوا معلق اند حرکت نمیکنند.... همه چیز خیلی واقعی ست..... و دیگر چیزی نمی بینم نمی بینم
یک خواب: پسرک تلخ مو بور کوچک را بغل می کنم تمایل زیادی داشت که تنش را به من بچسباند موهایش به رنگ سفید نزدیک بودند و چشمهایش مرا سرزنش می کرد و طوری حرف می زد که من را در رودر بایستی می گذاشت... پسرک تلخ مدام تنش را به من می مالید بوی عجیبی می داد که سرم را گیج می برد .... ازمن خواست که بغلش کنم....و من این کار را کردم . پسرک تلخ مو سفید با چشم های دکمه ای اش کله ای بزرگ داشت ... و با نگاهش من را سرزنش می کرد .... روی میز می نشست و من انگار مطیع و شرمنده بودم نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم اسفند 1386 توسط سیلوا
|
من محافظه کارم
. . . همین |
|