سویدا |
|
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 توسط سیلوا
|
.
. . دست هایم را روی هم می گذارم
پاهایم را جفت میکنم و صاف می ایستم برای اعتراف امده ام :هیچ ندارم تمام شده ام در حالیکه تظاهر به زیستن می کنم هیچ ندارم تنها همین یک تن برایم مانده همین تن برهنه پیشکشی ست نا قابل.... کابوس شب های پر خدا شب هایم را توفانی می کنی! روزی کسی به من گفت : آیا به خدا ایمان داری ! و من فقط گریه کردم باور نمیکنی اگر بگویم هنوز دارم گریه میکنم....! واکنون...در این شب طولانی توان دیدن هیچ کس را ندارم...حتی تو را ....حتی تو.... فرار میکنم....آنقدر تا زندگی ام به آخر رسد... تب دارم... سرم گیج میرود......
نمی دانی چه قدر دست هایت را دوست دارم... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم بهمن 1386 توسط سیلوا
|
من خواب دیده ام
آنجا که سنگ خیالم رود می شود . . . با روزنامه ای بالا گرفته تر از همیشه با دستانی دراز نزدیکی و تنها و نمیشناسی هیچ اشنایان را من کشف کرده ام که کلمه نیستی... نوعی صدایی پس میگریزم از تو تا نبینی سر بریده ای را که زیر پیرهن پنهان کرده ام... . . . ![]() درخت گشته ام...... درخت.... پس سکوت میشوم _____________________________________ و آسمان می شوی و دریا وار غرق اند همه در آغوش بیکران در حالیکه هیچ نمی دانند هیچ نمی دانند هیچ نمی دانند |
|