سویدا |
|
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم آبان 1386 توسط سیلوا
|
زنبیل با بیل شراب با اب بشقاب با قاب درویش با ریش سوزن با زن کتاب با تاب سیگار بی گیر اینگونه ست همه چیز در کنار هم مسالمت آمیز و مزحک و احمقانه! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پیر مرد بد بو با کلاه بافتنی اش مهره های تسبیح را یکی یکی می انداخت اما اصلا به انها نگاه نمی کرد جلویش را می پایید .هر کس از آن سوی خیابان می امد تا به دیگر سو برسد زیر ذره بین او بودُ مرا می ترساند!ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دختری در اتو بوس نشسته با کیف و کفش اسکی اش که در بغل گرفته و مدام چیز می خورد.... و نگاهش شبیه یک خرگوش است! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــ ـــ : می بخشید اقا! آیا تا بحال فکر کرده اید که شکم گندتان چقدر در آلودگی هوا نقش دارد ! نچ..... اینطور نمی شود من از دست شما به شهرداری نه اصلا ادره ی آب و فاضلاب....نه گاز..... .نه ترابری...نه اصلا وزارت کشور نه...نه... .اصلا شخص شخیص رئیش جمهور شکایت می برم. ....(کمی آرامتر:) برای حمایت از گوساله ها... بوقلمون ها و گوسفند ها ....هم که شده. ـــ: اُه ....چه؟ ..... بی شعور....!!!! . .. اُ....آخر به گاو و گوسفند ها چه دخلی دارد ؟ ـــ:(گوشش را جلو می آورد... کمی خم می شود) گوش کن! صدایشان را خواهی شنید....از اون تو...! (انگشت اشاره اش را به سمت شکم مرد دراز می کند) صدایی محو می آید کمک ...کمک...! ـــ: چه !.....بیشعور...ااُُ...دست خر کوتاه! آیا نمی دانی با چه کسی صحبت نمی کنی ؟ من جناب فلانی فلان آبادی با شماره شناسنامه ی فلان صادره از فلانستان.... هستم..... اصلا بذار ببینم...اُ..... بیا جلوتر تا خوب بینمت......اُ......اُ (مرد چاق به هن و هن افتاده بود ...آب از دهنش سرازیر بود . ..انگار یک بوقلمون بریان....کباب ...یا مرغ سوخاری دیده بود..... مرد صورت گنده ی چاقش را جلو آورد .... انگار چشمانش برق می زد ....آب دهانش را افتاده بود) ... ـــــ: من......ببخشید قربان ....عفو بفر مایید....... ببخشید قربان... لتماس می کنم.....(صدا محو می اید....: کمک کمک... و پس پسکی میرود...) عفو بفرمایید....عفو... نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم آبان 1386 توسط سیلوا
|
جلینگ...... صدای شکستن می آید شیشه ی عرفان شکست عصاره ای پراکند بر سر جماعتی فرود آمد پاشید قطره ای بر هر کسی و کسان جنس قطره را نشناختند.... که گلاب است عرق نعنا یا شاید بیدمشک بارالاها گوش هایشان را غسل ده تا خوب بشنوند از رنجشان بکاه بار مسئولیتشان را کم کن اما بینایی نبخش! رها کن ....رها !
. . . نمی خواهم هیچ نمی خواهم که همه گان را بر ترازوی فهم خویش بنشانم وبه خیال خودم ایشان را پست شمارم ... من نمی بایست چنین کنم ترازوی عدالت من، _ چه میزان و چه نا میزان_ بر دیوار اتاق خودم ، تمام روز؛ آویزان است. |
|