
ساعت نزدیک سه و نیم بعد از نیمه شب است.قصد دارم به پارکینگ بروم راه رو ها بسیار تاریک است تلاشی برای روشن تر کردن فضا نمی کنم در خانه را محتاطانه روی هم می گذارم.هیچ صدایی در ساختمان نمی آید.گویا همه خوابیده اند.دست چپم را روی میله های کنارراه پله می گذارم و پاورچین پاورچین از پله ها پایین می آیم متوجه ی صدایی شبیه پچ پچ می شوم . گفتگوی زن ومردی که گویا در طبقه ی پایین جلوی واحدی که چراغش روشن است ایستاده اند را می شنوم چراکه صدا از راه پله میاید و نزدیک است .به موجب احتیاط توقف میکنم و به سایه شان که روی دیوار روبه رویم افتاده نگاه میکنم.کله ی تاس جناب مهندس همکف را در نگاه اول می شناسم و با صدای جیغ جیغوی خانم طبقه ی سوم هم آشنا هستم ــ با اینکه شوهر بد اخلاقش یک ماه یک ماه ماموریت می رود با هم نمی سازند ــ ...سایه زن دستش را در جیب سایه ی مهندس گذاشته .مهندس همکف سرش را به او نزدیک می کند و زیر گوشش زمزمه ای عاشقانه میکند ــ میشنوم چه میگوید ــ زن می خندد...آه....درآن لحظه جناب مهندس حتما فراموش کرده که دو قلو هایش حالا کلاس سوم دبستان هستند سرش را نزدیک تر می برد لب خانم طبقه سه را می بوسد و دستش را دور کمر زن استوار میکند.دستش به سمت پایین تنه میلغزد...من یک پله بالا بر میگردم...احساس میکنم زانوها یم سست شده اند گیج شده ام .....زن متوجه ی حضور کسی می شود مرد را به داخل واحد خود می برد و فورا در را ازداخل قفل می کند دستم هنوز به میله ی کنار راه پله است.درتاریکی ایستاده ام .نور در راهرو کم سو تر می شود و من به واحد خودم برمی گردم.
_:"ببخشيد خانوم ميشه اين دسكشا رو دستتون كنيد (مكث كرد)ميخوام ببينم اندازه اش چطوره؟"
من تازه متوجه ورود دو مرد جوان شده بودم ،حرف هايي را كه زده بودند و من بدون توجه به مفهوم شان هنوز در ذهن داشتم را مرور كردم، به اين نتيجه رسيدم كه قصد خريد يك جفت دستكش زنانه را دارند،اولين كاري كه كردم اين بود كه به چهره ي او نگاه كردم تا مطمئن شوم واقعا خريدار است. تنها چيزي كه در ذهنم مانده آن است كه با حيرت به من خيره شده بود شايد منتظر واكنش من بود .عينك داشت و مو هاي بلندي كه تا زير گوشش بود و صورتي نسبتا گرد. ان كه همراه مرد خريدار بود حالا با پيشنهاد دوستش گويا توجهش به من جلب شده بود و با زاويه ديد نا مناسبي كه داشت سعي ميكرد (از پشت سر او) مرا ور انداز كند.
از ميان دستكش هاي رنگا رنگي كه روي ميز بود يكي را به طرفم گرفت.دستكش را گرفتم .سفيد بود. آرام گفتم :"خواهش ميكنم"
چپ و راستش كردم .دستكش دست راست را پوشيدم...كف دستم را باز كردم تا خريدار ببيند.
گفت:"خوبه ،ممنون" فورا در اوردم و پس دادم .نامفهوم گفتم:"خواهش مي كنم"
وبرگشتم تا رو يشان را نبينم .همراه خريدار گفت:اون كه دستاش بزرگتر ه.
___________________________________
سه بچه را مي ديدم كه از رو به رو، از پياده رو انطرف خيابان مي ايند و با بازيگوشي راه مي روند ،يكي جلو مي دويد ،مي ايستاد تا بقيه به او برسند عقب عقب مي رفت و.....
دختر از دو پسر بچه همراهش بلند قد تر بود و دامني تا زير زانو پوشيده بود و شلواري گشاد هم. و يكي از پسر ها يك بقچه روي شانه اش داشت .
به من كه رسيدند دختر بچه فرياد زد: "سلام"
غافلگير شدم كمي مكث كردم ،با لحن كش داري گفتم :"سلام"
خودم خوب بر اين قضيه واقف هستم كه كش دار صحبت كردن سياست هميشگي من مقابل بچه ها ست. بگذريم. به خانه كه رسيدم يك ساعت بعد كه از پنجره بيرون را نگاه كردم تا ببينم شب شده يا نه،ديدم هنوز در خيابان مي پلكند و بازيگوشي ميكنند . دقت كردم ، آن پسري كه بقچه دستش بود آرام تر بود و شايد غمگين بود.به سرم زد بيارمشان بالا .كمي فكر كردم ،منصرف شدم.
ترک میکنم گاهی
هر آنچه را با خود اندیشیده ام،
شاید عاشقانه ای در وجودم در حال سرودن نسیمی باشد،
کنار ساحل ایستاده ام
چشم میبندم و به صدای موج ها که روی هم می افتند گوش میدهم
و در حالی که به ضعف بزرگ متنم واقفم، بلند بلند هذیان میگویم
دریا می گوید: "تقدیر من چنین است،آه
و تو چنان بر لبخندت می فشاریم،
که مسیر حرکتم را ویران می کنی!
سرت را که بلند کردی
نگاهت را که بالا آوردی
انگار کردم که زندگی را چرخاندی...
مسیر نگاهت که به بیراهه رفت
مرا به یاد حفره های خالی وجودم انداخت
چندان که سراسر سوختم..."
و موج های دریا روی هم میخیزند...
من می گویم:" از کودکی دوست می داشتم دریا را
هی فلانی!با لبخندت مرا ویران مساز..."
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به این می اندیشم که چگونه می توانم با مشغول کردن خود به زندگی
بر پاره ای از مفاهیم نیندیشم چرا که
همیشه اندیشیدن رهایی بخش نیست گاهی گریختن شاید
به طول عمر آدمی بیافزاید و طول عمر آدمی می تواند
بسیاری از گره ها را بگشاید.
__: به انتظار چه نشسته ای ای گدا ی پیر!
مچاله از سرما دست بر کلاه بافتنی میکشی
قوز میکنی و خود را بر بساط در هم میکشی
با چشمان پف دارت منتظر نشسته ای!
نیم خیز می شویُ گویا قصد حمله کردن داری
و بعد
دستان لاغر درازت را روی پاهایت میگذاری.
آه می دانم
در کمین تن من روسپی نشسته ای ... .
او به من نزدیک میشود
و من
هزار منظومه می سرایم...
ــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــ

ترجمه ی " ایوان کافه ی آرل "اثر وینسنت ونگوگ
از نوشتن شکنجه های خودم احساس آرامش خاطر می کنم،
زیرا بدترین حالت هایم با نوشتن رسمیت می یابند.
___________________________________
دوست دارم بایستم
و پاسخ نگاهت را با لبخندی بدهم
اما
بادبان بر افراشته ام که تو را جلب کرد
،فرو می ریزد.
دوباره غرق خواهم شد.
از"کیکاووس یاکیده"